رضا قليخان هدايت
1558
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تو بر تخت نازى و من در گداز * بماند به تو جاودان رنج و آز نشست از بر تخت با سوگ و درد * ز پيكار رستم همى ياد كرد رفتن رستم به خانه و مويه كردن رودابه و آمدن سيمرغ نزد زال و راهنمايى كردن و قصهء چوب گز و زانروى رستم بايوان رسيد * مر او را بدانگونه دستان بديد زواره و فرامرز گريان شدند * بر آن خستگيهاش بريان شدند ز سر برهمىكند رودابه موى * نهانى ازيشان همىخست روى بيامد زواره گشاده ميان * همىكند ازو گبر و ببر بيان هرآنكس كه دانا بد از كشورش * نشستند گريان همه در برش چو زال اندرآمد بايوان اوى * بر آن خستگيها بماليد روى همىگفت من زنده با پير سر * بديدم بدينسان گرامى پسر به دو گفت رستم كزين غم چه سود * كه از آسمان بودنيها ببود كه من همچو رويينتن اسفنديار * نديدم به مردى گه كارزار خدنگم ز سندان گذر يافتى * زبون داشتى گر سپر يافتى زدم چند بر گبر اسفنديار * چنان بد كه بر سنگ ريزند خار به دو گفت زال اى پسر هوش دار * سخن چون بجاى آورى گوشدار همه كارهاى جهان را در است * جز از مرگ كان را درى ديگر است يكى چاره دانم مر اين را گزين * كه سيمرغ را باز خوانم درين به مجمر يكى آتش اندر فروخت * به آتش از آن پر يكى بربسوخت چو يك پاس از تيرهشب درگذشت * تو گفتى كه گيتى سيهابر گشت نگه كرد زال آنگهى از فراز * ز سيمرغ ديد اين جهان پرطراز به دو گفت سيمرغ برگو چه بود * كه آمد نيازت درين شب بدود به دو گفت كاين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد تن رستم شيردل خسته شد * ز تيمار او پاى من بسته شد